تبليغاتX
آی ادمها...!

 

و خواب برهوتی می شود خاطر بی حوصله ات را و بی خوابی ستاره هایی که هذیان می بارند توی سیاهی یکنواخت دوار...و انگار سقوطی دوباره...که نه،هبوطی بر خیال خام آرامش که سایه اش را دریغ می کند بر هر آنچه می جنبد و هر آنچه که می جنباند ملال روزگار را...

که هذیان که بر مدار صفر درجه ، روی ثقل اکتشافات روشن فکر مآبانه...و توهمات خود باز سازی شونده ی دور انداخته شده...که انگار سالها...و شاید صده هاست پودر شده توی خاویه ی پرکلاغی یک داستان به اتمام رسیده...نرم نرمک جا خوش می کند لابه لای رویای نقاشی شده روی دیوار، از میان معجزات اژده ها شونده ی چوب های کبریت شبهای همیشه کریسمس بینوایان قصه های سوپ های آبکی...و خودش را در ازای کندو کوی جانش می کشاند آن بالا ...و هرری...تمام می شود تمام نیمه تمام های معماهای سرگردان بی کابوس و رویای شب های آرامش پر خواب...و اینکه نه تنها یک واژه...بلکه سطر به سطر فعل و فاعل و قافیه و ردیف هم ردیف کنی جلو ی یک مشت اورا ی چشمان بسته زیر چشم بندهای گربه نما ی قصه های روباهان مکار، باز هم تنها موجودیت واحد و جاوید و همیشه بی همتای وجودت هذیانی می شود رژه های سرگردانی واژگان متفکر را...آنسوی یک دالان تفکر خام بی کار و بی هویت...که تنها هذیان است که می ماند....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:9 توسط یک نفر |

چرا باز گم شدم؟ میان این همه خطوط قرمز اطمینان...لابه لای مکث های طولانی...سکوت های توازن و قیاس...چرا گم شدم؟

من که آیه به آیه صدایت کرده بودم و آب به آب تعمید شده بود خاک گل آلود قدومم...چرا گم شدم...

کجای این همه معجزه و دروغ پنهان شده بودی،و از کدام درخت سخن گو آتش بارانده بودی بر خیرگی اشک آلود چشمانم؟...

چرا گم شدی...میان این همه اصوات مطهر...میان بوی خاکی مهر و تسبیح روی تاقچه...میان شبنم نیاز شمعدانی ها...میان گریه های من،میان خنده های خودت...چرا گم شدم؟

صدایم نکن از پس خاطرات مه آلود و سنگین جمعه...من لبریزم از ترانه و جاز...رعدو برق هم ببارانی روی مترسک دیرگاه کاهی...چشمکی بر هم نخواهد زد...و سیل به سیل معجزه بتابانی خشکی و فرسودگی لب هایم را...قطره ای شهوت عطشناک فرایم نخواهد گرفت...

پیدایم نکن...پشت قاف های سرگردانی و بی انتظاری...مسیحای من سنگی ست حقیر که به اشارت صخره ای کاهن فرو خواهد ریخت....و به بازیگوشی قدومی دل مردگی لگد مال خواهد شد...

پیدایم نکن...بگذار تا سرگردانی کلبه های دروغین پاسخ گم شوم...بگذار تا موسیقی لحظه های مکاشفه رقصی وهم آلود ببارانم...

پیدایم نکن...دوباره های گمگشتگی را تاب نمی آورم...چرا گم شدم...باز...بی توشه...بی اعجاز...چرا گم شدم؟

+ نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:34 توسط یک نفر |

من می روم،من راه می روم...در خواب...در بیداری...و چشم هایم را بسته ام...و نیز نگاهم خاموش است ...و نگاهم می لغزد روی هر چه که هست...گنگ ...و نگاهم در خواب است...اگر چه بیدار...و نگاهم سخن نمی گوید...و واژه هایم نمی آیند...واژه هایم در خواب اند...و بیدار راه می روند...و دیگر نمی آیند...

من می روم...نه آنکه ماندن مجاز نباشد...که باید رفت...من می روم...چون راه می روم...در بیداری...در خواب...و خیره می شوم به سوسو های یخ زده...آن روبه رو که رژه می روند...و می آیند...و باز می روند...و خیره می مانم...تا آب شوند از شرم...و دو باره بخ شوند از خیرگی بی نگاهم ... سوسو های _ یخ زده...به طعم گس...

من رفته ام انگار...آن ور ها...این ورها...که دارد آرام آرام دفن می شود...و سر می خورد هجاهایم آنجا...تبعیدگاه متروک خالی از سکنه...و آرام...و تنگ...و دلگیر...و دلم می گیرد وقتی نگاه می کنم...وقتی نگاهم خواب است...و نگاهم تبعید شده ...و نگاهم لبو می فروشد...مثل تبعیدی کودکی هایم آن ورها...که لبو میفروخت...و تبعید می گذراند...و دلش می گرفت....و لبوهایش شیرین می شدند از دلتنگی ...و سرما...و من دوست داشتم...لبوی شیرین _دلتنگ ...مثل من که دلم تنگ می شود...و دلم گرمش است....و یخ می کند وقت رژه ی سوسوی گس....و دلم راه  می رود...در بیداری...در خواب...دلم خواب می رود...و چشم هایش را بسته...و نیزنگاهش خاموش است...

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:5 توسط یک نفر |

خط به خط افکار به خط شده را خط خطی خواهم کرد،و از آرامش نور سفید مطلق به بلوغ خواهم رسید...ابتذال آغشته به تکرار،غرق در انعکاس لغات به تصویر کشیده...و عریانی خط خطی شده ،ملبس به حس به بیان کشیده ی سفید...از این همه نور سو سو زننده ی پیچیده در هیچ کجای خانه...

من خالی خالی ام از تشبیه،و بی وسوسه از شعر...گویی خط کم رنگی ست فاصله ی میان سکوت و اندیشه ی تلخ شیرین شونده به مثقالی حرف کهنه...تکرار خواهم کرد...واژه به واژه خط های ممتد را...و نردبانی خواهم ساخت از تلخی این همه دشواری...آن بالا چیزی ست که شاید به سراغم خواهد آمد...تصویر رویایش را نقاشی کرده بودم روزی کهنه ،سرشار از تکرر مناظر سبز،آبی ،قرمز...و شاید چندی زرد گم شده ازانعکاس خورشید در آینه ی آسمان...

ابتذال آغشته به کاغذ و عریانی مستهجن کلام در خلوت واژگان مخفی شده روی سطرها...و نور سفید تلخ بلوغ در جای جای حروف به صفحه کشیده شده...خطوط کم رنگ صاف روی مانیتور زمان محبوس افکارم...که انگار سال هاست بالا و پایین نمی شود...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:48 توسط یک نفر |

نمی دانم چندی پیش بود گویا،که شکسته شد بت های سنگی معصومیتم در خفای تاریکی تلخی ایمان به بی ایمانی...تکه تکه های هوس انگیز زمزمه هایش را جارو کن دیگر...،این روز ها دلم باز بت می خواهد ، و می ترسم از باز بت شکنی هایم ...تاریک نیست دیگر رنگدانه های ایمانم...و معصوم نیستم از پس این همه تکه سنگ تلخ و تیز خونبار...جارویشان کن...،می خواهم بتی دیگر بسازم آن بالا،روی قله ی علم بی ایمانی...و قربانی کنم سکوتم را از برای خاتمه ی مرطوب خشکسالی ها...و سرودی سازم ترنم شیرین توهم انگیز بت پرستی را...رقص کنان و زلف افشان ...در عبور های پر هیاهوی زائران مسیر ایمانت...

جارو کن عصمت آغشته به این تکه های همیشه باقی در معبد باید های کودکی  را...بگذار عریان عریان شوم از سنگریزه،از چوب...و سبز کنم دانه های کوچک رهایی را در باغچه ای که پاکیزه باشد از کودهای کهنه به اجساد کاهنان تیره دل...و ابری شوم این همه تیرگی را...تا تر شود خاک خشک ایمانم به روییدن... جوانه خواهم زد...بگذار بهار ببارد...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 22:13 توسط یک نفر |

باران وزیدن گرفت انگارباز هم ،اینبار کمی غریب تر با پنجره ی نا آشنای ترک خورده از خشکسالی...ابرهای بغض گرفته گم شدند در ابهت تلخ این همه انکار..و خشک شدند در وزش بیگانه ی صدای دور تردید تو...

شاید سیل بیاید اینجا...

نمی دانم تقصیر با که بود...تو چتر هایت را نبرده بودی آن بالا تا ببارد قطره های ایمان دروغینت...یا من واپس ماندم این پایین منتظر با چترهای سر به هوای تو که یادشان رفت برشان داری...

نمی دانم هیچ این روزها...

اما باران میبارد از پس پنجره ی قدیمی نم گرفته به خاطره ها...و تو هنوز هم دست هایت را نشانه کرده ای به آسمان ،که منتظر چتری بود تا بباراند...تقصیر من نبود که تو ایمان داشتی به بارش سهمگین ویرانگر...و ترسیدی از فریاد خشمگین تصادم اتفاقات ساده ی حادثه ساز...برقت گرفت شاید آن بالا ها که نزدیک تر بودی.....و گوش هایت پس زدند خواهش بلند بارش را...

باور کن...

ایمان داشت ابر بغض گرفته به انعکاس فریادت آنگاه که زیبا شدی از یکرنگی...و ایمان شد تمام خشکسالی آسمان ها به نوای لبخند نگاه رو به هیچت ، که میگشت به دنبال ابری پر گریه تر ...و شاید گریه دانی خیس ابر ها...نمی دانم... بارید هیج ؟،آن هنگام که دست های خالی از ایمانت در جستجوی گمشده ای می گشت به جای مانده پایین آغاز راهت...

به یاد نمی آورم...

اما سیل می آید اینجا...و تو هنوز آن بالایی...بدون چتر هایت...که جا ماند در دست های سرد خیس از بارانم...

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 1:46 توسط یک نفر |

خیلی سخت می شود گاهی همه چیز،آن جور که نه می توانی کلامش کنی و نه بیان شود در نگاهت...انگار که محکومی که همیشه دور بایستی و بی تفاوت بگذاری همه چیز بگذرد تا آن چه میخواهد بشود...و نه البته آن چه تو می خواهی...نمی دانم چرا دست هایم نمی خواهند کمی بنوازند موسیقی خواهشم را،و نمی دانم چرا قدم هایم را پس میکشم وقتی جاده به تقاطع می رسد...به تقابل می رسد...و تو می مانی و این همه دشواری اخلاقیات ...که هیچ وقت از چراغ قرمز عبور نخواهد کرد...تا آنجا که آنقدر غرق میشوم در تفکرات آزار دهنده ی باید های اینگونه ای بر سر تقاطع های متقابل سرنوشت های واگرا...که نمی فهمم خودم در امتداد کدامین مسیر خواب پیمایی میکنم...گیج و گنگ و سر به زیر...و شاید دل به هوا...و بی هدف....و سر درگم...با لبخندی به لب و نیش زهرآگین کلام آکنده به شرارت خیر خواهانه ی تلخ...

ایکاش بازی ها آنقدر دالان به دالان سردرگمی نبودند...تا تو نمی ماندی آن وسط ...معلق میان قدم های پس کشیده ات...تا اخلاق نقاشی کنی چشم های بی گناهت را...که قرمز _قرمز دیده میشود در آینه ی نگاه حق به جانبش...و به دار دلداری میرود محکوم به بازی بودن ...که می داند سیاه لشکر باشی یا نقش گردان...حکم که اجرا شود امید باز گشتت بهانه ای میدهد دست خود باختگی ...

خیلی سخت می شود وقتی حاشیه ها می شوند ناگاه ثقل گود...و نمی فهمی چگونه پرتاب شده ای آن وسط وقتی هنوز انعکاس ارتعاش هایی می کوبند دیوار های صوتی را...و تلخ _تلخ می نوازند نوای محکومیت را در دالان های تو در تو...بازی ها تمام نمی شوند انگار...من خسته ام بدجور... و می تراشد خستگی روح زنگار خورده ام را...به جرم بی گناهی که بر دار خواهدم آویخت ...

بیهوده پرسه میزنم اطراف میز های مهر شده به محکومیت از پیش خوانده ام...حکم ها خوانده شده اند...و تو اجرا میشوی محکومیتت را...آویخته به طناب های از پیش برافراشته...لبخند به لب...اخلاق به کف...و تلخی بر دل...

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 1:26 توسط یک نفر |

جدالی بر سر وارونگی لغات...آه...ایکاش نگوید باز که چراهایمان را به جبهه روانه کنیم...من خسته ام از هیچ نگفتن ها،که باز هم بر سر تقاطع تقابل مهر و عقیده ...هیچی دیگر از پس این همه هیاهو سوار پرچم سفید رنگ آرامش شود...نمی خواهم مهمان بنوازم با تیر منطق...

ایکاش نمی گفت باز که بیا من چه میگویم...که بگو تو چه می بینی...جدالی بر سر سکون و حرکت...و فلسفه ی نسبیت تفکرات القا شده...من خسته ام از بن بست ها...از تلاقی عشق و منطق...از خرابی ویرانگر خطوط کم رنگ باقی مانده ی وابستگی هایم...

ایکاش دیگر نگوید...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 16:20 توسط یک نفر |


شعله های انتظارت را بازتابی نیست،خیلی دور فریاد میکشی...

اینجا پراست از دیوارهای سنگی تردید،کمی جلوتر بایست...شاید هیچ گاه صدایت نشکند تلاطم امواج لرزان درونم را...

دست هایت را سایه میبینم اینبار...نه اینکه "اینبار" یعنی استثنا...سایه میبینم ،باز هم اینبار...اینباری که همیشه باقی ماند،بدون استثنا...شاید قرن ها پیش بود که به سویم تکانشان داده ای،...نه از آن طرف مردابچه ی مایوس درونم....نه ...خیلی دورتر...ستاره بود شاید سوسو ی آن تکانه های سایه وار...

چه طویل است پهنای مردابچه ی بیگناه، قرنها سال نوری...

دیر شد،دیر شد...

باید کمی ساحل را نزدیک تر میساختند...نمیتوانستم بخوانمت ...

دور بودی...

دیرشد...

حالا دیگر غوطه خواهم خورد این پهنا را تا همیشه ی مرگ ماندگاری ها...همان جا... که سایه های ستاره ات سوسو بزنند تا خود انتهای ابدیت...آنگاه که میدوم تا ازلیت نیست شده ی تاریخ...تمام سالهای عمرم را ...که قدم می شوند تا سراب های سنگی آن پیش تر ها...آن پیش تر ها... که حتی نمیدانم یعنی "کی"...

مهم نیست...باور کن...اصلن برآوردش میشود همان، "درجا زدن"...


+ نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 19:21 توسط یک نفر |

اینکه یکهو به سرت بزند و بکوبی یک ساعت در هیاهوی سیاهی شب زمستانی پیاده روی کنی... میشود یک مکاشفه...آن هم از آن انواعی که دقیقن پرتت میکند میان یک سبکبالی سنگین پر تزلزل...

بگذریم که اول نفرین و لعن است که پر میکند سراسرت را از این بند تآنیث وجودت...که قدم های سبک دخترانه در دل شب سؤالی ست در مواجه با یک کوچه ی بن بست...یک جواب همیشگی،بدون تعقل...بدون تفحس...که ناگاه ترمزی میشود سرعت کنجکاو اتومبیل ها را...چه میدانم....دادگاه عرف یک طرفه به قاضی مینشیند...

مکاشفاتی به سادگی زنده بودن،مفهومی که تلاشی میشود...برای اینکه کم_کم زنده بودنت را مزین کنی...به عشق...به بهانه...به نگاه...به آغوش...

وسوسه ی خیابان پرسی ،که شاید معلول تجدید تکررات دور،...و بیشتر به گمانم شاید،که امشب خیابان کمی فرق داشت با همیشه...که عشاق بهانه میخواستند...

از پسرک موتور سوار که میدوید عرض خیابان را،عروسک به دست...که دیر نشود وعده ی عاشقانه اش......یا دختری با زیبایی خط خطی شده،و شرمی چنان عمیق از پشت آن همه نقش...که دست گل به دست میرفت تا اعتراف عشق.......شرع له شده در آغوش دو نجوای عاشقانه ی در گوشی...در امتداد خیابان...که چشم هایم خیلی دزد شدند تا سرد نکند محفل خیابانیشان را...و...و حتی...اعترافهای آن دو کارگر جوان از پشت کیوسک تلفن...که یکی گوش هایش را عشق می شنید...و آن یکی زبانش را عشق می خواند...نمی دانم...نمی دانم...چشم های خطا کار دخترک چه باید میدید در سیاهی شب زمستانی...چشم های محکوم به مکاشفه ...مکاشفه ی بهانه ها...که چه غربی،چه شرقی...چه باستانی،چه خودی،چه بیگانه...

زیستن بهانه میخواهد...نه...اصلن زیستن بهانه میشود...زندگی را...

که شاید در عمق تعبیر مردگونه ی دوست داشتن،که از خود صبح آوارهای ویران شده اش را ،آجر به آجر،بند به بند،منطق به منطق،بنا میکرد از سرخط.......که شاید در عمق خواهش آزادی_تلخ زنانه ی رخنه کرده از پس محکومیت زنانگیمان.......که شاید از پس این همه خواهش...این همه بهانه...تنها برای جستجوی هذیانی...که بند بند_ مان را به تشنج لذت بخش آویخته به زندگی مسموم کند...که بهانه ای شود زنده بودنمان را...نه ...نه شاید...که زنده بودنمان را معنایی شود...که ظهوری گردد،دلیل همیشگی بهانه ی انتطارمان را...که شاید فردا عاشق شویم...که شاید پس فردا خاطره اش رنگی گردد خاطر آزرده مان را...که نمی دانم فلانی... زندگی شاید همین باشد...

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 0:16 توسط یک نفر |